به گزارش حیات، کتاب مقام محمود روایتگر زندگی شهید مدافع حرم محمود نریمانی است، که در چندین نوبت برای دفاع از حرم اهل بیت(ع) به سوریه اعزام شد و در 10مرداد ماه سال 95 در شهر حماء سوریه به شهادت رسید.
کتاب مقام محمود توسط اکرم نریمانی و سارا عجمی گردآوری و تدوین شده و از سمت فرآهنگ اندیشه منتشر شده است. این اثر بر اساس روایت و مصاحبه با اعضای خانواده و دوستان شهید والامقام است که هرکدام به نحوی به شاخصههای معنوی وی پرداخته و خاطرات ماندگاری که از او داشتهاند را بیان کردند، مقام محمود در 1500 نسخه و 71 صفحه نوشته شده است و در بخشهایی از کتاب عکسهایی از مقاطع مختلف شهید محمود نریمانی وجود دارد. در ابتدای کتاب زندگینامه شهید از زمان تولد تا شهادت و فعالیت های وی در عرصههای مختلف بیان شده و شامل 40 عنوان ازجمله کودک متین و مهربان، ابهت و ادب، خوش اخلاقی، عدم وابستگی به مادیات، قول شهادت، اذن شهادت میشود و در پایان کتاب دلنوشته همسر شهید نریمانی به رشته تحریر درآمده است.
به 5 خاطره از زندگی شهید والامقام در اینجا اشاره میکنیم
چهره آسمانی
خواستگاری و صحبتهایمان در دو جلسه برگزار شد که هر کدام بیش از یک ربع طول نکشید. جلسهی اول معمولا در مورد اعتقادات و اخلاقیات صحبت میشود که ما در مورد اعتقادات، سوالی نداشتیم وبا اعتقادات هم تقریبا آشنا بودیم. در این جلسه من سوالی به این مضمون مطرح کردم که اگر در زندگی با مشکل یا اختلاف نظری مواجه شدیم، چگونه باید رفع کنیم؟ ایشان گفت: نظر خودتان چیست؟ گفتم: به نظر من دین و اعتقادی که ما به آن پایبند هستیم، نقطه مشترک هر دو ماست و باید به دینمان مراجعه کنیم. آقا محمود سری تکان داد و تایید کرد.
چادر
ماه رمضان بود و ما به اتفاق آقا محمود منزل خواهر ایشان برای افطار دعوت بودیم. من ایشان را دایی محمود خطاب میکردم. تازه چادر سر میکردم و چادری شده بودم. ایشان پیش از آن من را با چادر ندیده بود. بعد از مهمانی در حین خداحافظی، دایی محمود مرا با چادر دید. بسیار تعجب کرد و خوشحال شد. نگاهش را هرگز فراموش نمیکنم. جلو آمد وگفت:سعیده جان! به خاطر احیا چادر سر کردی یا واقعا چادری شدهای؟ خواهرشان گفت: نه برای همیشه چادری شده. دایی محمود خوشحالتر شد و گفت: وای خدا را شکر. هم محیا چادری شده و هم شما. بارکا... دایی...
سفارش برادر
همیشه به ما سفارش میکرد وقتی خبر شهادتم را به شما دادند، مراقب رفتارتان باشید، صدایتان را نامحرم نشنود. حواستان به حجابتان باشد. یکی از اقوام به رحمت خدا رفته بود. روز تدفین، محمود داخل قبر کنده شده رفت.جلو رفتم و گفتم: محمود جان! من از شب اول قبر میترسم. برایم نماز لیلهالدفن بخوان. زود مرا تنها مگذار. مدتی کنار قبرم بمان. دستش را روی سینهاش گزاشت و گفت: شما دعا کن برادرت به آرزویش برسد. قول میدهم شفاعتت کنم.
کودک متین و مهربان
همیشه با دوستانش در مدرسه یا محله، بسیار مهربان و با گذشت بود. یادم هست روزی با دوستانش فوتبالبازی میکرد که یکی از بچهها سهوا محمود را هل داده و دندان محمود شکسته بود. برادرش پیش من آمد و داستان را تعریف کرد. چادرم را سر کردم که بروم و ببینم چه اتفاقی افتاده است. وقتی از تصمیم مطلع شد، سریع از بیرون به داخل خانه آمد و مانع رفتنم شد و گفت: مادر! بازی بوده و اتفاق افتاده. اگر تو بروی، بچهها هم خجالت میکشند و هم میترسند. من هم از رفتن پشیمان شدم و به حرفش گوش کردم.
تبریک عید
شب 29 ماه مبارک رمضان بود. محمود و برادرش به تلویزیون زل زده بودند و منتظر اعلام عید بودند. یک مرتبه تلویزیون اعلام کرد: حلول عید سعید فطر برمسلمین مبارک! محمود بلند شد و با خوشحالی به همه تبریک گفت. همه خوشحال شدیم و تبریک گفتیم و روبوسی کردیم. اما خوشحالی ما خیلی طول نکشید چون چندلحظه بعد متوجه شدیم که تصاویر مربوط به تبریک عید، تبلیغ بانک بوده که پیشاپیش عید را به ملت ایران تبریک گفته بود!
محمود اولین نفری بود که زد زیر خنده، بقیه هم از خندهی او خندیدیم.
انتهای گزارش/